بسم الرب الشهدا و الصدیقین...

گفتم:سرت رو بنداز پايين زندگيتو بكن،به هيچ چيز و هيچ كس فكر نكن،ما بي طرفيم،كار به كار كسي نداريم...

گفت:زيارت عاشورا را خوانده اي...دو دسته جمله دارد،يا سلام است يا لعن؛جامعه هم دو دسته دارد،مورد سلام اهل بيت(ع)و مورد لعنشان.عاقبت هم دو دسته مي شود،بهشت و جهنم،وسط ندارد.

گفتم حتي بي طرف ها...!!!؟؟؟

گفت:در زيارت عاشورا جوابت هست...(و شايعت و بايعت و تابعت علي قتله...)امام صادق آن بي طرف ها را هم لعن كرده...البته زياد هم بي طرف نبودند هر كه در لشكر حسين(ع)نباشد در محفل شراب باشد يا محراب نماز...يزيدي است.

گفتم:زمان عوض شده...موقعيت فرق كرده.

گفت:باز زيارت عاشورا جوابت را داه:(و آخر تابع له علي ذلك)تا آخر الزمان هر كسي مثل اين ها باشد لعن شده...قرار نيست كه فاميليش يزيد باشد...

و باز گفت:(كل يوم عاشورا)در هر زمان حسيني به قتلگاه مي رود...كاروان حركت كرده و هر انساني به كربلاي خودش مي رود...بايد تكليفش را با خودش روشن كند،حسيني است يا يزيدي...

گفتم يعني چه...!!!؟؟؟

گفت:جامعه ات را نگاه كن،اگر صف حسين(ع)را پيدا نكردي به مرگ جاهليت مردي!كافر مردي!برو خودت را در نمازت،امر به معروف،حساسيت به مال حرام،تربيت فرزند حسيني،حجاب زنان خانواده و ... بسنج.

آيا هنوز حسين(ع)توبه حر را مي پذيرد...!!!؟؟؟شايد هر سال محرم برايم نامه مي نويسد اما...اما من كورم...



"پ-ن"
حال و هواي من اين گونه است...
آيا واقعاً حسين(ع)توبه حر را مي پذيرد...!!!؟؟؟

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 و ساعت 1:58 |
 

به علت پاره ای مسائل تا اطلاع ثانوی(البته فکر کنم واسه همیشه)در این وبلاگ رو تخته کردم...

باشد برای یک عمر...

یاد یه جمله افتادم که نوشته بود:

"حیف که جوانی المثنی ندارد"

یا حق

 

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه یکم فروردین 1392 و ساعت 1:28 |
سلام...

خیلی حرفا دارم بگم...اما به همین چند جمله بسنده میکنم:

پنج روز خونه نبودم جایی رفته بودم که واقعاْ میگم دارم میگم واقعاْ لیاقت میخواست ونمیدونم من که لیاقت نداشتم اما شاید از طرفشون دعوت شده بودم چون عده ثبت نامی ها ۴۸ نفر بود تا شب قبل از حرکت شده بودیم ۱۷ نفر و روز حرکت شدیم ۷ نفر ...

به هر کی میگفتیم باور نمیکرد میگفت شما دعوت شدین...اما من که لیاقت نداشتم...

من...

شب دومی که اونجا بودیم رو بعد از ۲۷ سالی که از خدا گرفتم با خیال راحت خوابیدم...

شبی به دور از هیچگونه فکر و خیال...البته فکر و خیال زیاده...اما اون شب...خدا مبدونه چی بر من گذشت...حوصله توضیح دادنشو ندارم...وقت شد سر فرصت توضیح میدم...

اگه خدا بخواد و لیاقت داشته باشم بیست و هشتم دوباره عازمم...

این وبلاگ رو خواستم پاک کنم اما تصمیم گزفتم یه وبلاگ در کنارش بسازم و چند سال دیگه بیام و با هم مقایسشون کنم که من کی بودم و چی شدم...

امروز صبح در یک حرکت ناباورانه که باور کردنش برای خودم هم سخته اکثر پیامهای چرت و مزخرف رو از گوشیم پاک کردم و تصمیم دارم که بقیشم پاک کنم...

فعلاْ

 

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه بیستم اسفند 1391 و ساعت 17:32 |
حرفها برای گفتن دارم...اما اینجا بهتره بگم جاش نیست...دلم از خیلی ها و خیلی چیزها گرفته اما بهتره به زبون آورده نشه چرا که...

بی خیال...

این نیز بگذرد...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه یازدهم اسفند 1391 و ساعت 0:9 |
تلویزیونو روشن میکنم...هر هشت شبکه داره راهپیمایی نشون میده...

خسته شدم...آرزو میکنم این دهه فجر زودتر تموم بشه...حالم داره از هر چی راهپیماییه به هم میخوره...نه این که بی تفاوت باشم...اما از یک هفته قبل اصفهان داره واسه راهپیمایی امروز تبلیغ میکنه...بیست و چهار ساعت شبانه روز دارن تبلیغ میکنن...

واسم سوال شده که...

بیخیال الآنه که به جرم خیانت به کشور وبلاگمون رو تخته کنن.

نه اهل فرقه ی خاصی هستم و نه اهل دوزو کلک که به خاطر منافع خودم دست به هزاران کار کثیف بزنم.

تا بعد

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 و ساعت 10:50 |
خوشبختانه این ترم هم همه ی درسها پاس شد...اما نمراتم کمی پایینه...باید این ترم پوزه بعضی از بچه هارو به خاک بمالم.

آخه یارو هیچی حالیش نیست باید معدلش بشه...

بیخیال

تا بوده همین بوده...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 و ساعت 20:13 |
دارم کارامو انجام میدم واسه نمایشگاه.اما میترسم...چون بار اولمه نمیدونم از کجا شروع کنم،واسه تبلیغات چکار کنم،توی پوستر از چی استفاده کنم،قطع کارا چه اندازه ای باشه و....و آیا مورد بازدید قرار میگیره؟

موندم...

هماکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه سیزدهم بهمن 1391 و ساعت 23:2 |
ساعت ۱۵ یعنی تقریباْ یکساعت ونیم دیگه  امتحان مدار منطقی دارم.

خوندم خیلی هم خوندم اما فقط ب بسم الله  یادم مونده...

خدا به خیر بگذرونه...

فعلاْ

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 و ساعت 13:38 |
دارم امتحانات پایان ترم رو میدم.به همین راحتی ترم سوم هم تموم شد.به علت مشکلی که برام پیش اومده بود دو ماه دانشگاه نرفتم و کلی از درسا عقب افتادم.چهارم امتحان مدار منطقی داریم.هیچی بلد نیستم.هفتم هم الکترونیک که خدا به خیر بگذرونه.همش فرموله و در مورد دیود و ترانزیستور.

امتحان امروز رو که افتضاح دادم.یکی کمکم کنه.اگه این ترم پاس بشم یه شیرینی مفصل میگیرم...

دارم کارای نمایشگام رو انجام میدم که امیدوارم زودتر کارارو انجام بدم تا یه نمایشگاه اسماء الحسنی و طراحی بسم الله توی همین تالار آزادی  بزارم...

برم بخوابم چون نمیدونم دارم چی می نویسم.

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه یکم بهمن 1391 و ساعت 2:32 |
نظم خوابیدنم به خاطر اتفاقی که واسم پیش اومد دو ماهی هست به هم ریخته شبها اکثراآ تا ساعتای یک و نیم دو و حتی شده تا صبح بیدار بودم و صبح تا عصر میخوابم.

نمیدونم از چی بگم و از کجا بگم...

حرفام زیاده

اما اینجا جای گفتنش نیست...

چراش بماند....

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه نوزدهم دی 1391 و ساعت 2:55 |

قاصدك حرف دلم را تو فقط ميداني

 نامه عاشقيم را تو فقط ميخواني

 قاصدك هيچ كس با من نيست

 همه رفتند تو چرا ميمانی

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 و ساعت 1:30 |
همه اش همین است ...

چیزی ندارم که دست کسی را بگیرد یا حتی ته دلش را ...

نه می خواهم حس دلسوزی را برانگیزم نه می خواهم حرفهای قشنگی بگویم که به یاد بماند .

اینجا جایی است برای فراموش کردن بعضی افراد فقط ...

برای تخریب هر چیزی که احتمال می دهم قصد ماندن داشته باشد .

برای متلاشی کردن هر چیزی که حتی کمی بوی جاودانگی می دهد .

تمرین عذاب آور فراموشیست فقط ...

گوری که در آن روزها و رویاها و خشمها و خواهشها به دل به لاشه واژه ای می شوند برای مدفون شدن ...

بی هیچ سنگ قبری محض یادآوری حتی ...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه چهاردهم آذر 1391 و ساعت 1:52 |

چه می دانستیم دیدارمان می شود به قیامت...

دیدیم این روزها دستمان به هیچ کاری نمی رود...

نگو میخواستم تصمیمات تازه ای بگیرم...!!!

و من ِ ساده دلشوره های عجیب ِ گاه و بی گاه ِ این دو هفته ی گذشته را گذاشته بودم به پای ِ طعم ِ گس ِخیارشورهای مادر

چه می دانستیم از هر کجای این اعداد شروع کنیم...باز هم می رسیم به همان صفر ِمطلق!؟

و شما چند فامیل چه زود تاریخ انقضایتان تمام شد...!!!

انگار قسمت این بود که هنوز خوشمزه گی ِ تبریکات از گلویِ مان پایین نرفته طعم ِ تلخِ تسلیت برود  زیر ِ دندانمان!!!

خسته ام...نمیدانم شانه ای برای گریه کردن وجود دارد...!!!؟؟؟

پ.ن :یادتان گرامی...و روحتان شاد...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه ششم آذر 1391 و ساعت 23:30 |

 انسان نقطه اي است بين دو بي نهايت.بي نهايت لجن و بي نهايت فرشته.

(دکتر شريعتي)

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 و ساعت 7:6 |
سلام...

این مطلب رو از توی یه وبلاگ کپی کردم آدرس وبلاگ رو یادم نیست اما با یه سری تغییرات می نویسمش...

دهه شصت یعنی...

"یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی

یعنی پیرهنها و شلوارهای گل و گشاد

یعنی ویدئو قاچاق

یعنی آتاری و میکرو

یعنی برنج کوپنی

یعنی توی روستا زندگی کردن

یعنی صبح زود پای پیاده رد گوسفند رفتن و هوا تاریک برگشتن

یعنی عید به عید برنج خوردن

یعنی نداری

یعنی با سنگ ماشین بازی کردن

یعنی با تکه پارچه های کهنه وچوب کبریت عروسک ساختن

یعنی دلخوشی به شهر رفتن و کنار پنجره مینی بوس نشستن

یعنی تلویزیون سیاه و سفید

یعنی آدامس خروس نشان

یعنی کارت بازی با دمپایی

یعنی با لاستیک موتور بازی کردن

یعنی کپسول بوتان و پرسی

یعنی نوار کاست

یعنی بوی نفتالین لای رختخواب

یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی

یعنی نیمکت سه نفره

یعنی پوشیدن لباس داداش بزرگه

یعنی بردن کتاب و دفتر خواهر بزرگه به مدرسه

یعنی بوی نم زیر زمین

يعني چوبين و برونکا

يعني تيله بازی

یعنی صدای آژیر قرمز

یعنی دیدن فیلم آیینه عبرت

یعنی سریال اوشین

دهه شصت يعنی من

يعنی تو

يعنی ما

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در شنبه بیستم آبان 1391 و ساعت 0:53 |

شمار روزها را که فراموش میکنم مینشینم لب پنجره ! آنقدر مینشینم تا دلم بگیرد

آن لحظه دلتنگی حتماً غروب جمعه خواهد بود ...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه پنجم آبان 1391 و ساعت 16:55 |

انسانهایی هستند که همیشه در تب و تاب تپیدن هستند...

شاید این کار آنها بیهوده باشد اما آنچه بیهوده است،همان بیهوده دیدن کار آنان است.

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه یکم آبان 1391 و ساعت 23:13 |

رود می نالد

جغد می خواند

غم بیامیخته با رنگ غروب

می تراود ز لبم قصه ی سرد

دلم افسرده در این تنگ غروب

...

شاد باشید

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 و ساعت 17:32 |

خیلی حرفا دارم بگم...اما نمیدونم از کجا شروع کنم

بار اول که تصمیم گرفتم بیام با خودم گفتم میرم خونه همه ی فامیل از عمو گرفته تا دایی،و از عمه گرفته تا خاله...اما روز به روز نظرم عوض شد.آخه ما خونواده ای هستیم پرجمعیت که اگه میخواستم خونه همشون برم باید حدود یکماه وقت میزاشتم اما به چند فامیل بسنده کردم چون به نظرم بقیشون ارزش یک سلام علیک خشک و خالی رو هم ندارن.

خیلی حرفا دارم که شاید باعث دلخوری بعضیا بشه که دیگه واسم مهم نیستن و به کل فراموش شدن از ذهن نه تنها من بلکه...و این قبیل فامیل رو واگذارشون کردم به خدا...

خب چی میخواستم بگم...

موقعی که راهی روستا شدم از جلوی خونه پدر بزرگ رد شدم که یادمه هر وقت راهی روستا میشدیم،چه تنها و چه با خونواده از مینی بوس که پیاده میشدیم راهی خونه پدربزرگ میشدیم و تنها دلخوشیمون همین آدم بود.که بعد از فوتش کلاَ رونق و شادی و صفا و شور و هیجان از اون خونه رفت.خیلی مشتاق بودم ببینمشون اما موتوردایی کوچیکه در خونه پارک بود و کسی رو ندیدم.اول از همه رفتم خونه یکی ازعمه هام که خدا رحمتش کنه.با پسرش کوروش هم سنیم.بعد از یکی دو ساعت رفتم خونه عمه ی دیگم و بعد از یه ساعتی رفتم خونه عموم که...وقتی خونرو دیدم اشک توی چشمام جمع شد...خونه ای که تا ده دوازده سال پیش بزرگترین خونه روستا بود و تابستونا که ما به روستا میرفتیم ژر میشد از فامیل...ژسرا صبحا میرفتن کوه و تا شب کوه بودن شب هم خسته و کوفته که برمیگشتن موقع خواب توی یکی از اتاقها فوتبال بازی میکردن...به قول یکی که میگفت یادم میاد وقتی هنوز پدربزرگ زنده بود شبا که برای دست به آب باید از این سر حیاط تا اون سر حیاط میرفتی از روی گوسفندا رد میشد و هر گامی که میذاشتی یکی از گوسفنده از جاش بلند میشد و صدای بع بعش آدمو توی اون تاریکی می ترسوند.اما حالا چی؟با اینکه عمو یه قسمتیش رو ساخته اما من دلم واسه اون خونه قدیمی لک زده...

خونواده ما یه اخلاق گهی که دارن اینه که تا به یه مقام و منصبی میرسن کلاَهمه رو فراموش میکنن.این قضیه به یکی دو نفر مربوط نمیشه به اکثرشون ربط داره.

خب بگذریم اصلاَ دوست ندارم به اون خاطرات و ایام خوشی که با فامیل داشتم فکر کنم چون بغضی توی گلوم میشینه که مجبور میشم زارزار گریه کنم...

به خدا سخته توی روستا ژر از فامیل باشه اما ندونی بری خونه کی...یا توی شهر که هر کدوم از فامیل چه پدری و چه مادری هر گوشه ی شهرن ندونی بری خونه کی...با همه غریبه باشی...موقعی که راهی شهر میشی باید بری ترمینال و نزدیک به چهار ساعت توی ترمینال منتظر اتوبوس باشی و ...

بیخیال

همه اتفاقات خونواده ما از مرگ پدر بزرگ شروع شد چراشو نمیدونم...اما میدونم که همه ی فامیل از عمو و دایی گرفته تا خاله و عمه همه سرد شدن،همه به نوعی متمدن شدن...همه با هم غریبه شدن.

"کاش هیچ وقت گذشتمون یادمون بمونه که کی بودیم و کجا بودیم"

بیشتر فامیل رو به گور سپردم،هر چند که مادرم میگه این حرفو نزن تا اگه یه بار دیدیشون بتونی باهاشون رودررو بشی.اما همیشه به مادرم میگم دیگه واسم مهم نیست باید همین جوری که باهات رفتار میشه باهاشون رفتار کنی...

بهتره وقتم رو حروم حرف های سر بسته و سانسور شده نکنم...از همه دوستانی که بخشی از درختان ایستاده می میرند رو همراه هستن سپاسگذارم...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه شانزدهم مهر 1391 و ساعت 14:13 |

حال و هوام بدجور عوض شده...

الآن قصر شیرینم...جاتون خالی...

به خاطر بی معرفتی بعضی دوستان مرخصیم تا حدودی کوفتم شد.به خاطر چیزی که روح الله گفت...به خدا توی این دوره زمونه خوبی به هیچ کس نیومده...دارم کم کم بچه های دانشگاه رو میشناسم...

به کوری چشم بعضی بچه های دانشگاه این ترم رو با معدل ۴۶/۱۶پاس کردم...تا ترم بعد که شروع بشه یه دو هفته ای وقت دارم که بیشتر فکر کنم به بعضی دوستان که باید به کل چه خودشون چه شمارشون رو از ذهنم پاک کنم...

دوستی میگفت رفاقتای حالا همه بوی شاش میده...دارم کم کم به حرفش میرسم...تا وقتی باهات کار دارن هزاران بار قربون صدقد میرن وای به حال وقتی که خرشون از پل بگذره...

شرمنده رک حرفمو زدم چون خسته شدم از رفیقای بی معرفت...

یا حق

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 و ساعت 19:19 |

قلب آدمیزاد را که بشکافی، پرنده ای می بینی در حال خودکشی تدریجی با صدایی شبیه به زندگی.این وسط،روان(روح)انسان بید مجنونی است ایستاده در برابر باد

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 و ساعت 13:22 |
 

انگار اینجا هم نیاز به پ.ن دارد : یک اسم تمام هویت ِ ما نیست ... هنوز هم خودمانیم ...
از جنس پسر ... !
شاید برای تو یی که می خوانی ام ... مهم باشد ...
+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 و ساعت 0:7 |
۲۷ مرداد ماه مرا یاد - هیچ  - خاطره ای نمی اندازد
اما...
دلتنگی ام را از  اینی که هست زیادتر میکند ...
برای تمام آدم های دور و برم که - هیچ وقت - تاریخ انقضای انها به یک سال هم قد نداد ... !!!

چه بد دوره ای که انتظار تبریک خشک و خالی از طرفش داشتم اما دریغ...

بی خیال...

باز معرفت همراه اول که سالروز تولدمون یادش بود... 

پ.ن : خوش مزه ترین تبریکاتتان را پذیراییم ....

محض سالروز تولدمان !

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 و ساعت 22:49 |

نمی دانم این قصه تلخ را از کجا شرح دهم ولی می دانم که "درد" را از هر طرف که بخوانی "درد" است!ولی "درمان" را از آن طرف بخوانی میشود نامرد...امیدوارم واسه دردد به هر نامردی تن در ندی...لاجرم از هر کجای داستان که بنویسم و تو بخوانی تلخیش به همان میزانی است که اگر از هر جای دیگر داستان آغاز می کردم...کناره گرفتن از بعضی افراد واقعاً خوش و دلنشین است...بله همانها را می گویم!همان آدمهایی که ذره ای برایت ارزش قایل نیستند و برخورد و رفتارشان طوری است که مجبور میشویم مثل خودشان رفتار کنیم.

"این روزها این اس ام اس های بیکار دست از سر "دکتر شریعتی" همان معلم شهیدی که تا همین یکی دو سال پیش داشتن کتابهایش افتخار بود و شناختن او فصل شروعی بود بر زندگی من و شما دکترها و مهندس های تحصیل کرده!حالا دستمایه ای شده برای مسخره کردن.مگر چه به سر ما آمده...مگر نه اینکه هنوز هم برای ما معلمی،شهادت،انسان بودن و انسان ماندن،روشنفکری،مبارزه با تحجر فکری و...ارزش هستند.پس چرا اینگونه باید تنها جهت مزاح،کسی را که تا همین دیروز الگویمان بود به مسخره بگیریم...مگر نه اینکه او را شما با عناوینی چون مبارزه با کومونیست،مبارزه با استبداد فکری و...می شناختید.ارزشهایی که هنوز هم هر کس که با آنها مقابله کند ستودنی خواهد بود.یادتان که نرفته او یک مبارز بزرگ و یک روشنفکر به تمام معنا بود که نهایتاْ جانش را بر سر بالا بردن فهم و شعور چون من و شما مردمی گذاشت...و اما آینده این جریان به کجا ختم خواهد شد؟شک ندارم که امروز شریعتی،فردا مصدق،پس فردا کوروش،روز بعد گاندی،روز بعد عیسی،بعد یوحنا،روز بعد محمد،روز بعد علی،روز بعد تر ابوبکر پس از آن عمر،سپس جبرئیل،سپس عزرائیل و کسی چه می داند شاید بعدتر از همه اینها وقتی دیگر دستمایه ای برای شوخی و خنده نداشتیم به "خدا" رسیدیم و او را هم بازیچه حماقت ها و کوته فکری ها و بی خردی هایمان کردیم...و اینگونه نابود شدیم و نابود شدنمان را با هم خندیدیم.

(برگرفته از وبلاگ www.teshnegi.blogfa.com)

خود من بالای چهار هزار تا اس ام اس روی گوشیم دارم،خودم خسته شدم.هر چند وقت یکبار یکی از بچه ها اس ام اس میده میگه فلانی چند تا اس ام اس توپ بفرست.چند وقت قبل "میثم هاتف" یکی از بچه های خدمت که چند وقتی بود ازش خبری نبود اس ام اس داد فلانی چند تا اس توپ بفرست.منم نوشتم چی میخوای؟فحش و دری وری،تهدید،جوک،عاشقانه،فلسفی،یا...

خودم به شخصه دارم میگم از این قشر بیکارم که اگه اس ام اس قشنگی برام بیاد غیر ممکنه واسه چند نفر نفرستم...به نظر خودم باید مخابرات یه حقوقی ماهیانه بهم بده چون واسه مخابرات یه درآمد درست و حسابی در میارم.

بارها شده گفتم دیگه اس ام اس نمیدم،اما...زهی خیال باطل...

بیخیال حرف اصلیم چیز دیگس...چند روز پیش بهترین امتحان ریاضیم رو توی این بیست و شش سالی که از خدا گرفتم دادم...قضیش مفصله...امتحان آقای "کاسیان" هم افتاده آخرین امتحان.به نظر من درس استاد "باقری"که اندازه گیریه از همه ی درسا سخت تر بود.به سلامتی اون درس هم به احتمال زیاد پاس بشه...مونده درس زبان که عاشقشم و درس مدارهای الکتریکی که همش فرموله...خدا به خیر بگذرونه...

اگه خدا بخواد بعد از امتحانا میرم مسافرت...اگه کارام ردیف بشه به مدت دو هفته خط اصلیم رو خاموش میکنم تا هیچکس زنگ نزنه.ایرانسلم رو روشن میزارم که تک و توک از بچه ها شمارش رو دارن.تا اگه کاری چیزی داشتن باهاش تماس بگیرن.اما چه فایده وقتی میرم روستامون که آنتن نداره...چه بهتر...اینطوری خودمو از دنیا و موبایلو اینترنت و...دور میکنم و یه نفس راحت میکشم...

راستی وبلاگم پنج ساله شد.توی این پنج سال چه روزایی رو پشت سر گذاشتم...چه روزای گندی و چه روزای خوبی...هر چند روزهای گندم سر به فلک کشیده و روزای خوبم چندان زیاد نیست...

به امید فردایی بهتر

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 و ساعت 17:18 |
چه زندگی سختي دارند این  آدمکان هرجایی

.

.

.

اما مقصد من

.

.

.

از هر جایی فقط قلب آدمها بود 

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در سه شنبه دهم مرداد 1391 و ساعت 23:1 |

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت

.

.

.

 به احترام تمام عزیزانی که بینمون نیستن اما یادشون همیشه با ماست فاتحه و صلوات

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه یکم مرداد 1391 و ساعت 23:48 |
این روزها شدم همون آدم سابق...

کمکم کن...

راه رو بدجور گم کردم...

توی دوراهی بدی گیر کردم...

خدا کمکم کنه...

 

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه سی ام تیر 1391 و ساعت 20:7 |

سلام

این چند روز به این نتیجه رسیدم اشخاصی که دورو برم هستن از بابا گرفته تا داداش،از دایی گرفته تا عمو،از پسر عمه و پسر خاله و دوست و رفیق گرفته تا غریبه همه به نوعی مرده پرست هستن...

نمیگم واسه مرده ارزش قایل نیستم،اما باید حرمتش رو نگه داشت،حتی اگه با یک روحش شاد و خدا رحمتش کنه باشه...

تا موقعی که یارو زندس اصلآ نه رفت و آمدی با هم دارن نه برو بیایی...تازه هزار تا فحش و بد وبیراه به یارو میگن که آدم با خودش فکر میکنه سنگین ترین گناه رو مرتکب شده...اما خدا نکنه همین شخص بمیره...

چند وقت پیش عموی زنداداشم فوت کرد(خدا رحمتش کنه)یکی رو میشناسم که بدبخت هنوز این شخصی رو که فوت کرده بود رو توی عمرش ندیده بود،کلی مسافت رو از این سر ایران تا اون سر ایران میره تازه از یه جاییش به بعد با ماشین دربست میره که بگه آره ما هم اومدیم،مارو توو غم خودتون شریک بدونین...

آخه بدبخت کم خودتو پیش این جماعت شیرین کن،بی خود نیست که آدم خود شیرینی هستی...

بی خیال...

از چهاردهم مرداد به مدت دو هفته موقع امتحاناتمه...ترم قبل رو که با چه وضعی امتحان دادم...خدا کنه امتحاناتمون مثل ترم قبل برگزار بشه...

 

"راستی من هنوز چیز زیادی در موردتون نمیدونم...بهتر نیست شما هم خودتون رو معرفی کنید..."

البته قصد بدی ندارم فقط کنجکاو شدم کی هستی و آدرس وبلاگ منوکی بهتون داده..چون تا به حال هر کی به این وبلاگ سر زده بعد از چند وقت لعن و نفرینم کرده..خدا کنه شما از اون مورد نباشین...

این پاراگراف آخر مخاطب خاص داشت...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه بیست و سوم تیر 1391 و ساعت 23:10 |
این روزها حوصله ام سر جایش نیست...

یکی کمکم کنه....

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 و ساعت 12:32 |

سلام

عزیزی کامنت گذاشته بود به این مضمون:

"شما عادت نداري نظرهايي كه برات مينويسن رو جواب بدي؟
من نمیدونم چرا از وبلاگت خوشم اومده یه جورایی همش حرفای دل منه که تو نوشتیشون.وقتی میخونمشون احساس میکنم واقعا درکت میکنم.انگار من گفتم تو نوشتی.خلاصه اینکه هرموقع فرصت داشته باشم میامو به وبلاگت سر میزنم.
راستی ميخواستم بپرسم چرا اسم وبلاگت رو گذاشتي one-sinner؟
اگه ممکنه جواب این سوالمو بده."

و...

"حالا كه بيشتر وبلاگتو خوندم فهميدم كه خيلي اوضاعت خرابه.
طرف چيكار كرده باهات!!!!!!!!!"

 

اولآ آدرس وبلاگ نذاشتی که بخوام جواب کامنت هاد رو بدم....

دوما"موقعی که این وبلاگ به وجود اومد شرایط روحیم واقعا" اسفناک بود...از یه طرف بیکاری بهم فشار میاورد و از طرف دیگه اوضاع روحیم واقعا" داغون بود.چند تا اسم انتخاب کردم که از one-sinner به معنی یک گناهگار خیلی خوشم اومد...اون موقع یک گناهکار به تمام معنا بودم،هر چند الآنم یک گناهکار هستم اما نه مثل اون موقع...

 طرف ...

منظورد رو از طرف نگرفتم...

اگه منظورد این آپهای جدیدمه...

اون قصش مفصله که باید به صورت یک راز بمونه...

+ نوشته شده توسط تنهای تنها در جمعه دوازدهم خرداد 1391 و ساعت 22:4 |